![]() |
![]() |
|
| بنام او که مرا فقط به خاطر خودم می خواهد |
|
از آقاي "نويد يزداني" كمال تشكر را دارم كه لطف كردند و به اين وبلاگ نا قابل سري زدند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:41 توسط مهدی |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 4:48 توسط مهدی |
|
|
بسمه تعالي بخدا قسم كه خدا از مردم جز دو خصلت و خوي نخواسته ، به نعمت ها اعتراف كنند كه براي ايشان مي افزايد و به گناهان اقرار نمايند كه آنان را كي آمرزد. (حضرت امام محمد باقر(ص)) 1- از اينكه حسد كردم . 2- از اينكه تظاهر به دانستن مطلبي كردم كه اصلا نمي دانستم . 3- از اينكه مالي را كه به تو تعلق داشت را از آن خود دانستم . 4- از اينكه مرگ را فراموش كردم . 5- از اينكه قاه قاه خنديدم و سختي آخرت را فراموش كردم . 6- از اينكه در راهت سستي و تنبلي كردم . 7- از اينكه عفت زبانم را به لغات بيهوده آلودم. 8- از اينكه براي دوستم آرزوي كفر كردم تا ايمانم نمايان تر شود. 9- از اينكه دروغ گفته ام آنجا كه حق بوده راست بگويم. 10- از اينكه منتظر بودم تا ديگران به من سلام كنند . 11- در سطح پايينترين فرد جامعه زندگي نكردم. 12- امام را نشناختم و محبت او را در دل نداشتم . 13- ديگري را وادار كردم تا به بزرگي من اعتراف كند . 14- از اينكه شب براي نماز شب بيدار نشدم . 15- ديگران را به كسي خنداندم ،غافل از آنكه خود خنده دارتر از همه هستم . 16- لحظه اي به ابدي بودن دنيا و تجملاتش فكر كردم . 17- حق والدينم را ادا نكردم . 18- در مقابل قوي تر از خودم شكيباتر و در مقابل ضعيفتر از خودم متواضعتر نبودم. 19- ديگري را وادار كردم تا به بزرگي من اعتراف كند. 20- همواره خشمم بركظمم غلبه داشت . 21- با تكبر و بدون سلام كردن از كنار دوستم رد شدم در حاليكه متوجهش شده بودم . 22- چشمم گاه به ناپاكي آلوده شد. 23- زبانم گفت بفرماييد ولي دلم گفت نفرماييد. 24- شكمم سيربود و ياد گرسنگان نبودم . 25- ايمانم به بنده ات بيشتر از ايمانم به تو بود. 26- نشان دادم كاره اي هستم (خدا كند پست و مقام پستتان نكند). 27- بر خود چيزي را پسنديدم و بر بنده ات نپسنديدم. 28- منتظر تعريف وتمجيد ديگران بودم ، غافل از اينكه تو بهتر از ديگران مينويسي. 29- سعي كردم كار بد ديگران را در جمعي توجيه كنم با اينكه مي دانستم غلط است. 30- حرف حق برايم شنيدنش مشكل بود و منطقي نبودم. 31- در سخن گفتن اداي ديگران را در آوردم. 32- رسوا شدن در دنيا برايم دشوارتر از رسوائي هاي آخرت بود. 33- غيبت دوستم را كردند و من از ته دل خوشحال بودم يا اينكه از او دفاع نكردم. 34- غيبت كردم . 35- در نظرم شك نكردم و فكر كردم هر چه ميگويم صحيح است . 36- وقتي چيزي بخشيدم دلم خواست ازمن تشكر كنند. 37- سر قراري كه بايد ميرفتم دير رفتم يا اصلا نرفتم . 38- مبالغه در حرف زدن كردم و چيزي را بزرگتر از آنچه بود نشان دادم . 39- از گفتن مطالب غير ضروري خودداري نكردم و پر حرفي كردم . 40- شكر نعمت را به جاي نياوردم و دلم ميخواست كاش زيباتر ،غني تر ،....بودم. 41- رعايت بهداشت را نكردم(حمام ،مسواك،ناخن ، خانه،غذاو....) 42- ملاك بزرگي را مقام ،پول،تحصيلات،زيبائي،كلام و....قرار دادم. 43- فقر مادي ، بيسوادي يا موقعيت اجتماعي كسي اين اجازه را به من داد كه خود را بالاتر بدانم. 44- آنجا كه بايد امر به معروف و نهي از منكر مي كردم ،نكردم. 45- در كار في سبيل الله ،نفي شخصي ،مصلحت يا رضايت ديگران را در نظر داشتم . 46- شب را با ياد او نخوابيدم. 47- نمازم را بيمعني خواندم و حواسم جاي ديگر بود. 48- از اينكه آزادي عمل يا استقلال فكري را از كسي گرفتم. 49- يك كار واجب را به خاطر يك كار مستحب رها كردم . 50- كسي را سرزنش بيجا كردم ، با اگر بجا بود در جمع او را سرزنش كردم. 51- فراموش كردم بايد خداگونه شوم بلكه دوست داشتم كاري كنم كه شبيه ديگري شوم. 52- بر كوچكتران بزرگ سالاري كردم . 53- در كار ديگران تجسس كردم و دوست داشتم از حرفها يا اسرار آنها سر در بياورم. 54- درصدد نبودم كه دو نفر را به هم برسانم ،بلكه از دعواونفاق آنها خوشحال بودم. 55- در موقع كتاب خواندن در اين فكر بودم كه به ديگران يا به خود بگويم كه فلان كتاب را خواندم و در فكر يادگيري نبودم . 56- "شايد امروز آخرين روز عمرم باشد" را در كارهايم دخالت ندادم. 57- حاضر نشدم بگويم نميدانم ،حتي درلحظه اي كه ناداني ام بر ملا شده بود. 58- وقت كشي كردم. 59- اسراف كردم و ميانه روي را فراموش كردم. 60- تنها مويم حجاب داشت و حجاب چشم ،گوش،دست، پا و دل را فراموش كردم. 61- توي سخن ديگران پريدم و حرفشان را قطع كردم . 62- بدون اجازه به چيزي كه مال خودم نبود دست زدم و در آن دخالت كردم. 63- به ديگران اجازه دست زدن به چيزي يا انجام كاري را دادم كه مسئولش نبودم. 64- از او نااميد شدم و فكر كردم مشكلم را نمي تواند حل كند.(ان الله علي كل شئ قدير ) 65- به امانتي خيانت كردم. 66- پوزش خواستن برايم مشكل بود و نكردم. 67- روزه را فقط در نخوردن و نياشاميدن دانستم ،در حاليكه همه اعضاي بدن بايد روزه باشند. 68- كاري عمدا كردم كه ديگران ببينند و يا خواستم هدف كاري را وارونه جلوه دهم. 69- بي دليل خنديدم و كمتر سعي كردم جدي باشم . 70- كسي با من حرف ميزد و بي اعتنا بودم. 71- كسي صدايم زد و خودم را به نشنيدن زدم. 72- براي ارضاي نفسم و غرور در سوال كردن وفشار آوردن بر كسي آنقدر پيش رفتم تا اينكه نميدانم را از زبانش بيرون كشيدم . 73- جايي كه بايد ميگفتم ،لب فرو بستم و جاييكه بايد سكوت ميكردم لب به سخن گشودم . 74- حرف را به كنايه ،طعنه و يا زخم زبان آويخته كردم. 75- چيزي را بلد نبودم و از سوال كردن آن عار داشتم . 76- جايي حق با من نبود و لجبازي كردم . 77- دستم يا زبانم را بر بنده اي بلند كردم. 78- كسي را خواست يادم دهد به شخص او توجه كردم نه به سخن او. 79- زود باوري كردم يا حرفي را بدون دليل و برهان پذيرفتم . 80- كاري را كه مي توانستم بكنم به ديگران گفتم بكند . 81- كاري را با اخم و گرفتگي چهره انجام دادم در حاليكه مي توانستم با گشادگي چهره عمل كنم. 82- هر كاري را با ياد او و بسم الله انجام ندادم . 83- به چيزي احتياج نداشتم ولي وقتي كسي از من آنرا خواست يادم آمد كه شايد به آن احتياج پيدا كنم و به او ندادم. 84- وقتي كسي كار بدي كرده بودم و خود ناراحت بود،آنرا به رخش كشيدم . 85- به قراري كه با خود داشتم عمل نكردم. 86- براي هر كاري با همه مشورت كردم جز او. 87- مي خواستم توجيه كننده اشتباهات ديگران باشم. 88- از گذشته براي آينده استفاده نكردم و از اشتباهات ديگران يا خود عبرت نگرفتم. 89- وقتي از پيش مستضعفي رد مي شدم خود را به نديدن زدم و رد شدم. 90- وقتي چيزي را از دست دادم خيلي ناراحت شدم و روزي دهنده را فراموش كردم. 91- از هنر يا استعداد في سبيل الله استفاده نكردم. 92- وقتي از يك حكم خبر نداشتم برآن ايراد گرفتم و آنرا نا حق پنداشتم . 93- به كسي بيش از اندازه اصرار كردم كه چيزي را بگويد ،كاري را بكند يا چيزي را نشانم دهد. 94- كارهايم را بدون شناخت و از روي عادت انجام دادم. 95- در زمان نبودم و دغدغه مسائل اجتماعي را نداشتم و فراموش كردم كه براي رسيدن به "الله" بايد از ميان "ناس"گذشت . 96- فراموش كردم او همه كارهاي مرا مي بيند. 97- در غم ديگران خود را شريك نكردم. 98- موقع بيرون رفتن به فكر كيفيت البسه بودم ،اما براي نماز اهميت ندادم. 99- تعادل عقل و احساس را نگه نداشتم و باعث زيان شد. 100- چيزي را كه به درستي آن ايمان نداشتم را گفتم . 101- وقتي خود كاري را نمي توانستم بكنم ديگري را هم از اين كار محروم كردم. 102- حاضر نشدم خود را به زحمت بيندازم تا ديگري در آسايش باشد ،فقط و فقط به خاطر خدا. 103- در داوري جانبداري كردم. 104- در سختي ها اول به ماديات متوسل شدم تا به خدا. 105- سخن گفتم بدون اينكه فكر كنم چه مي گويم . 106- تعهد كردم مواظب اعمالم باشم ولي نشدم . 107- بجاي آنكه اميدوار باشم نا اميد شدم. 108- ياد گرفتم براي فخرفروختن. 109- بجاي آنكه عقل را پيروي كنم ،نفس را پيروي كردم. 110- از اينكه كارهاي نيك خود را به خاطر سپردم و نيكي هاي ديگران را فراموش كردم. 111- عيوب ديگران را ديدم و عيوب خود را فراموش كردم. 112- نماز به جماعت و اول وقت را اهميت ندادم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:40 توسط مهدی |
|
|
ببینید چگونه یک حقوقدانی که به اصل مسالمت معتقد بود چنان قدرتی پیدا کرد که توانست یک امپراتوری را واژگون کند.
ببینید یک تصمیم که به موقع و با ایمان کامل به آن عمل شود چه نیرویی دارد..اگر شما نیز همین اندازه شور و شوق وایمان و عمل در خود سراغ داشتید که بتوانید حرکتی توقف ناپذیر را به وجود آورید دست به چه اقدامی می زدید ؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 13:48 توسط مهدی |
|
|
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند . ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره ! آن ميلمن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 0:1 توسط مهدی |
|
|
بچه ها یه سوال دارم. همین سوال باعث شد که دیگه به وبلاگم سر نزنم !!!عبارات و جملات وبلاگ ها بسیار زیبا هستند (از جمله وبلاگ خودم
آدم با خوندنشون کیف میکنه ولی نمیدونم چرا تاثیر نمی گذاره .نظر من اینه که باید بعد از خوندن یک جمله زیبا ۲۴ ساعت در موردش فکر کرد تا تاثیر آن را درک کنیم وگرنه تاثیرش لحظه ای خواهد بود . آدم باید به درونش بره. همه اینو میگند ولی درکش نمی کنند چون خیلی سخته. اینکه "اول خودشناسی بعد خدا شناسی" یا "قبله اصلی همان دل انسان است" . باید فکر کرد ولی آخه به ما فکر کردن یاد ندادند . به کی باید شکایت کنیم .من که شدیدا به یه استاد معرفت نیاز دارم ولی کو اون استادی که بیائد به منه نا قابل معرفت بیاموزه .خلاصه اینکه این جمله ها بعد از فکر عمیق حقیقتشون رو به ما نشان میدند. بیایید فکر کردن حقیقی را یاد بگیریم....نظر شما چیه باید با چه انگیزه ای به ادامه کار وبلاگ نویسی پرداخت...؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:22 توسط مهدی |
|
|
سلام به دوستان خوبم
باید منو ببخشید که چندین ماهه بهتون سر نزدم انشاالله ادامه میدم ولی کم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 10:7 توسط مهدی |
|
|
براي دشمنانت كوره را آنقدر داغ مكن كه حرارتش خودت را هم بسوزاند.(شكسپير) اگر خاموش باشي تا ديگران به سخنت آرند بهتر كه سخن گوئي تا ديگران خاموشت كنند.(سقراط)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 6:57 توسط مهدی |
|
|
نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس/ ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم: سلام حافظ گفتا عليك جانم / گفتم: كجا روي؟ گفت والله خود ندانم گفتم: بگير فالي گفتا نمانده حالي / گفتم: چگونهاي؟ گفت در بند بي خيالي گفتم: كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟ / گفتا: كه ميسرايم شعر سپيد باري گفتم: ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد / گفتم: رقيب! گفتا: او نيز كله پا شد گفتم: كجاست ليلي؟ مشغول دلربايي؟ / گفتا: شده ستاره در فيلم سينمايي گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز؟ / گفتا: عمل نموده، ديروز يا پريروز گفتم: بگو زمويش گفتا كه مش نموده / گفتم: بگو ز يارش گفتا ولش نموده گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟ / گفتا: شديد گشته معتاد گرد و افيون گفتم: كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟ / گفتا: خريده قسطي تلويزيون به جايش گفتم: بگو زساقي حالا شده چه كاره؟ / گفتا: شدست منشي در دفتر اداره گفتم: بگو ز زاهد آن رهنماي منزل / گفتا: كه دست خود را بردار از سر دل گفتم: ز ساربان گو با كاروان غمها / گفتا: آژانس دارد با تور دور دنيا گفتم: بگو ز محمل يا از كجاوه يادي / گفتا: پژو، دوو، بنز يا گلف نوك مدادي گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي / گفتا: كه جاي خود را داده به فكس برقي گفتم: بيا ز هدهد جوييم راه چاره / گفتا: به جاي هدهد، ديش است و ماهواره گفتم: سلام ما را باد صبا كجا برد؟ / گفتا: بلوکه کرده ديروز يا پريروز گفتم: بگو ز مشك آهوي دشت زنگي / گفتا كه: ادكلن شد در شيشههاي رنگي گفتم: سراغ داري ميخانهاي حسابي / گفت: آنچه بود از دم گشته كبابي گفتم: بيا دوتايي لب تر كنيم پنهان / گفتا: نميهراسي از چوب پاسبانان گفتم: شراب نابي تو دست و پا نداري؟ / گفتا: كه جاش دارم وافور با نگاري گفتم: بلند بوده موي تو آن زمانها / گفتا: به حبس بودم از ته زدند آنها گفتم: شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟ / گفتا: نديده بودم هالو به اين خرفتي
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 17:34 توسط مهدی |
|
|
--- هرگز نگو هرگز --- |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 19:25 توسط مهدی |
|
|
در روزگاري كه هنوز بانك خون تشكيل نشده بود، دختر كوچكي بيمار شد و به طور اضطراري به انتقال خون نياز پيدا كرد. پزشك معالج آن دختر به برادر دوازده ساله او گفت كه اگر خ.ن بدهد ممكن است بتواند جان خواهرش را نجات دهد پسرك لحظه اي ترديد كرد، چشمانش لبريز اشك شد و سپس تصميم خود را گرفت : "بله ، دكتر من آماده ام!" وقتي كه انتقال خون صورت گرفت ، پسر بچه از دكتر پرسيد :"به من بگوئيد كه كي مي ميرم ؟" فقط آت زمان بود ك دكتر متوجه شد ،چرا پسرك پس از شنيدن پيشنهاد او لحظه اي ترديد كرده است . براي آن پسر بچه فقط آن يك لحظه كافي بود كه تصميم بگيرد جان خود را فداي خواهرش كند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 19:21 توسط مهدی |
|
|
پیش از این بر رفتگان افسوس می خوردند خلق
می خورند افسوس در ایام ما بر زندگان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 19:54 توسط مهدی |
|
|
1) پول خادمي بي همتا ،اما اربابي مستبد است. 2) اولين كسي باش كه به رقيب پيروزت تبريك مي گويي . 3) دردل گل سرخ تمركزكن ،تا حقيقت و شهودي را كه براي هدايت سراسرزندگيت نيازداري بيابي . 4) دوستي با مردم دانا چو زرين كاسه ايست نشكند گر بشكند بايد بهم پرداختن دوستي با مردم نادان سفالين كاسه ايست بشكند گر نشكند بايد بدور انداختن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 14:50 توسط مهدی |
|
|
حلول ماه مبارك رمضان بر همه مسلمين جهان مباركباد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 13:48 توسط مهدی |
|
|
عقل در بيابان هوس گم شده است همه را ليلي مي بيند و خل شده است هر كه را ديد مي گويد او زيباترين است زيبا يي اين در پي آن يكي گم شده است دل همه در پي عشق بازي است بيچاره دلي كه در پي اين و آن سر در گم شده است آب چشم كسي ديگر زلال نيست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 20:25 توسط مهدی |
|
|
آيه هفتم : اي آدميزاده ، تو را از خاك و پس از آن از نطفه و علقه و مضغه ساختم و آفرينش تو مرا رنجي و دشواري نداشت . اينك پنداري كه از رساندن قرص ناني به تو در رنج و دشواري اندر شوم . آيه هشتم : اي آدميزاده ،محض خاطر خويش بر من آشفته مي شوي ،ليكن به خاطر من بر خود خشمگين و آشفته نمي گردي؟ |